باید ازچشم تو یک معجزه نازل بشود

تا طلسم دل ماتمزده باطل بشود

من سرگشته به دریای جنون حیرانم

ماه من چهره تو مقصد وساحل بشود

خنده ای برلب شیرین وعسل گونه خود

بنشان تا که برای دلم آتل بشود

آتش عشق زمرداد نگاهت جاریست

باید این دل به جهنم متحمل بشود

گاهگاهی به پس پنجره دل را بتکان

شاید این کلبه ویران شده منزل بشود

نور مهتاب رخت را زشب تار مگیر

چهره ات با مه  و خورشید معادل بشود

روز وشب پرسه زنم توی خیابان شما

به نگاهی دل شیدا شده ام دل بشود

جرعه ای جام مودت به عطش سر بکشیم

بگذاریم محبت متداول بشود

فرصتی هست دلی شاد نما ای "جاوید"

پیشتر زانکه تن خاکی تو گل بشود

جمال " جاوید"رئیسی عضو کانون ادبی کتابخانه دوزه